خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از قنبر رضایی : یادم هست بعد از شهادت پسرم ابراهیم رضایی این افتخار نصیب ما شد که به خانه خدا برویم و در آنجا یک شب خواب دیدم که ایشان با چهره ای نورانی و لباس هایی زیبا به پیش من آمد . از او پرسیدم شما اینجا چه می کنید ؟ او با لبخندی که همیشه بر لب داشت گفت : برای زیارت آمده ام . او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم : بیا تا با هم به روستا برگردیم . ایشان قبول نکرد و گفت : من همین جا در کنار معبودم می مانم . در همین لحظه از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه