شناسه: 327315

ايجاد روحيه در رزمندگان

راوی عباس نعلبندان صالح: جهت سرکوبی ضد انقلاب که به گنبد رفته بودیم روزی مرا با 5 نفر دیگر بابارستمی در یکی از خیابانهای گنبد مستقر کردند. من یادم است که بابارستمی 24 ساعت جهت خبرگیری نیامد و ما مقداری که آذوقه داشتیم آنها را خوردیم، حتی به خودمان اجازه ندادیم که مقداری بالاتر برویم دنبال چای و قند و می دانستیم که آنها توی جنگل مشغول انجام مأموریتند. اگر کسی به ما پیشنهادی می کرد که مثلاً 500 متر جلوتر بروید آنجا غذای پختنی است می گفتیم: نه. چون که به ما گفته بودند که اینجا را ترک نکنید. ممکن بود که اگر اینجا را ترک کنیم دشمن از همین جا بیاید و ضربه بزند. بعد از بیست و چهار ساعت که بابارستمی آمدند به ما گفتند که: گوشت پر است تو کشتی گیر هستی. ما هنوز می خواستیم بگوییم که ما گرسنه هستیم که زد زیر سنگرهای ما و گفت نگاه کن اگر بخواهی شکایت کنی ضربه فنی ات می کنم و پایش را انداخت توی پای ما می گفت: باید کشتی بگیری. با این برخورد ما قدرت می گرفتیم می دیدیم فرماندة ما با تمام خستگی ها و لباسهای پرگل تمام خستگی های ما را از بین می برد. ما باید به او خسته نباشید می گفتیم که شما توی عملیات رفته اید و آمده اید و 24 ساعت نخوابیده اید. قبل از اینکه ما حرفی بزنیم صورت ما را بوسید بعد رفتند و سر کنسروها را باز کردند. با خودمان گفتیم بابارستمی دارد چکار می کند؟ گفت: بچه ها من شرمندة شما هستم، من بیست و چهار ساعت نبودم تدارکات به شما نرسیده است. خودشان سر کنسروها را باز کردند و ما را بردند جای دیگر تا حمام کنیم. من جلوی حمام ایستاده بودم که بروم بازار حوله بخرم. ایشان پرسید چرا حمام نرفتی؟ گفتم : بعداً می روم. گفت: چرا حمام نرفتی؟ گفتم: حوله ندارم. وقتی ایشان فهمید که من پول ندارم و حوله هم ندارم حوله ای را که از شهر آورده بودند به من دادند به من گفتند که: این حوله را اصلاً به بدنم نزدم. نوی نو است بیا مال توباشه. گفتم: شما چکار می کنید؟ گفت: من یکی از این ملافه ها دارم همان برای من بهتر است تو کوچکتری این حوله باشد برای تو. این حوله را به عنوان یادگاری در طول جنگ تحمیلی داشتم تا این که در یک مسافرتی گم شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه