تعاون و همکاري
راوی محمد حسن لوخی: مدت 45 روز که از اعزام نیروها به اهواز گذشته بود یک روز بابا رستمی به من گفت: برای ما نیرو آمده و می خواهیم نیروها را تعویض کنیم. بابارستمی به من گفت: چه کار کنیم؟ من گفتم: به اهواز برویم و یک جای مناسب برای نیروها پیدا کنیم. چون هر جایی در آن مقطع محل امنی نبود به اتفاق دو برادر به پادگان 92 زرهی اهواز که پادگان بزرگی است مراجعه کردیم. وقتی به پادگان 92 رسیدیم دیروقت بود و چند سرباز نگهبان آنجا بودند و هیچ کس دیگر نبود. گفتیم: ما برای جا آمده ایم. گفتند: قبلاً باید هماهنگ کنید. گفتم: همین الان نیرو رسیده و همین الان هماهنگ کنید جنگ که شب و روز ندارد. گفت: نمی توانیم راه بدهیم. پرسیدم: مسئولتان کیست؟ با حدود ده نفر آدم صحبت کردم تا توانستم از طریق افسر نگهبان پادگان با فرمانده تماس بگیرم. فرمانده گفت: شما اینجا را برای چه مدت می خواهید؟ گفتم: معلوم نیست. نیروها شب آمده اند شاید امشب یا فردا نیروهایمان را ببریم. خلاصه ما به این صورت یک قسمت از پادگان را گرفتیم. به محل مراجعه کردیم نه آبی داشت و نه برقی، تمام شیشه ها شکسته شده بود. ساختمان بود. وقتی به آنجا رفتیم برادرها با کارتن در آن تاریکی آنجا را صاف کردند و چون روبروی انبار شرکت نفت بود و ما از آن برادرها 400 عدد پتو گرفتیم و به هر نفر یک پتو دادیم.
ثبت دیدگاه