شناسه: 331157

خاطره شماره 7 - شهید محمد اولیایی‌ فدافن

زمانی که با مسائل و نحوه رفتن با شناسایی مقداری آشنایی پیدا کردیم. می خواستیم به شناسایی برویم. آقای اولیائی فدافن هم می خواست با ما بیاید. چون چندین کیلومتر باید پیاده می کردیم و رفت و برگشت این راه را برای ایشان مشکل بود و قسمتی از راه را هم باید به حالت سینه خیز می رفتیم و آقای اولیائی فدافن هم جثه ضعیفی داشت. گرچه شخصی با ایمان بود و از طرفی هم اگر ایشان را می بردیم و در بین ماموریت مجروح می شد نمی توانستیم کاری انجام دهیم به ایشان گفتم بنا به این دلایل نمی توانیم شما را با خودمان ببریم. ایشان هم قبول کرد. به ماموریت رفتیم وقتی برگشتیم دیدم ایشان داخل سنگر را کاملاً تمیز کرده و برایمان چایی دم کرده است. چایی را خوردیم و از شدت خستگی خوابیدیم. وقتی بیدار شدیم دیدیم ایشان کفش های ما را هم تمیز کرده و واکس زده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه