شناسه: 331158

خاطره شماره 8 - شهید محمد اولیایی‌ فدافن

یادم هست یک بار که می خواستیم به جبهه اعزام شویم آقای محمد اولیائی فدافن هم که فرد مسنی بود می خواست همراه ما بیاید. موقع حرکت گفتند افراد مسن کنار بروند. ایشان خیلی ناراحت شد. همان موقع مرخصی کوتاه مدتی گرفتند و به حرم اما رضا رفتند. موقعی که آقای اولیائی فدافن آمد گفت من هم می خواهم بیایم. اسامی را نوشته بودند. گفتند اسم شما توی لیست نیست. گفت: من رفتن به جبهه را از امام رضا طلب کردم و باید بیایم. گفتند: شما مسن هستی و اجازه نمی دهند شما را به جبهه ببریم در ضمن اگر هم آمدی چه کار می خواهی انجام دهی کاری از دستت بر نمی آید. هرچه با ایشان صحبت کردند. ایشان گفت: نه من از امام رضا خواسته ام و باید به جبهه بروم. همان لحظه شخصی آمد و گفت: از اهواز تماس گرفتند و گفتند: هرچه نیرو داریم اعم از مسن و غیر مسن همه را بفرستید. آقای اولیائی فدافن گفت: نگفتم انسان هرچه از امام رضا بخواهد به او می دهد. همه با هم به جبهه اعزام شدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه