شجاعت و شهامت؛
یادم می آید در دوران تحصیل یک روز از دانش آموزان دبستان دعوت شد تا جلوی درب مدرسه در دو طرف بصورت منظم و رژه وار بایستند وقرار بودکه رئیس آموزش و پرورش وقت به مدرسه بیاید . در زمانیکه نفسها در سینه حبس شده بود و کسی حق حرف زدن یا تکان خوردن را نداشت ایشان در جلوی ناظم مدرسه با شجاعت ایستاد و گفت : مگر رئیس آموزش و پرورش کیست که ما باید سراپا تسلیم شویم؟ ما جز در برابر خدا به کسی وابسته و دلبسته نیستیم و نظم صف را به هم زد بعد از رفتن رئیس خودم شاهد بودم که رئیس مدرسه درمیان سالن و در حضور تمام دانش آموزان ریسمانی به گردن ایشان انداخت و مانند حیوان به این طرف و آن طرف سالن می کشید و در آخر پای ایشان را به صندلی بست و در حدود 20 لی 25 ضربه شلاق با کمربندی به ایشان زدند . بعد از آن به خاطر شجاعتی که از ایشان دیدم نسبت به وی نزدیکتر شدم .
ثبت دیدگاه