وصیت شماره 1 - شهید پیمان زارعی
پیمان زارعی پیمان ایستاده بود دم در خانه و من داشتم از انتهای حیاط به او نگاه می کردم . پسرم رشید و رعنا شده بود . از این که نمازخوان بود و با رفقای ناباب نمی گشت خوشحال بودم . اگر می فهمید که یکی از هم سن سال هایش اهل مواد مخدر شده دور او خط می کشید . روستای ما فقط هشتاد خانوار جمعیت داشت و این خبرها خیلی زود در بین اهالی محل می پیچید . توی همین فکرها بودم که یک دفعه پیمان آمد داخل حیاط و در را بست . کنجکاو شدم بدانم چه خبر است . کفش ام را پوشیدم و به بهانه اینکه عجله دارم سریع از در خارج شدم . با دیدن آن صحنه نفس راحتی کشیدم و به داشتن چنین فرزندی افتخار کردم . زن جوانی در حال عبور از کوچه بود و پیمان برای دور ماندن از گناه به شیطان فرصت وسوسه نداده بود ...
ثبت دیدگاه