شناسه: 338643

مشهد

راوی همسرشهید:تازه با هم ازدواج کرده بودیم . همان روزهای اول فهمیدم که نمازش بیشتر از حد معمولی طول می کشد . طوری که حساس نشود او را زیر نظر گرفتم . رامین علاوه بر نماز های واجب نماز قضا هم می خواند . اولش فکر کردم نماز قضای خودش است اما بعید به نظر می رسید که با این دقتی که در انجام تکالیف دینی اش داشت آن همه نماز قضا داشته باشد . وقتی کنجکاوی ام را دید گفت : - برای پدر مرحوم ام می خونم . شاید او نماز قضا نداشته ولی وظیفه منه که براش بخونم *** تازه حقوقش را گرفته بود . دیدم مبلغی را کنار گذاشته و به آن دست نمی زند . فکر کردم از کسی بدهکار بوده و می خواهد بعدا به او پرداخت کند ولی رامین جای دیگری را می دید : « خدا روزی ما رو میرسونه . ما هم باید به افراد نیازمند در حد توانمون کمک کنیم » . در تمام سالهای زندگی مشترکمان این شیوه صدقه دادن هر ماه تکرار شد *** لب مرز خدمت می کرد . قاچاقچی ها به او پیغام دادند : « توی سوله بمون . وقتی خواستی بری خونه یک پژو پارس هدیه ! بگیر » . رامین قبول نکرد : « فردا که امیر علی بزرگ شد چی میشه ؟ می خواید مال حروم بیارید تو زندگیم ؟» *** « ما هم داریم میریم . باید اعمالمون رو درست کنیم و بریم به طرف خدا » از شنیدن این حرف هاج و واج شده بودم . کسی این مطالب را می گفت که تا قبل از آن روز چنین کلماتی را اصلا به کار نمی برد . وقتی بیشتر فکر کردم متوجه شدم که همه این ها از تاثیرات شهادت رامین است . *** از مراسم عروسی یکی از آشنایان برگشتم و یکراست رفتم سر خاک رامین . اعتقاد داشتم که شهید زنده است و صدایم را می شنود : « قراره عروس و داماد برای ماه عسل برن مشهد . راستی سالگرد ازدواج خودمون هم هست . یادته ؟ کادو چی می خوای بدی ؟ ... » . این ها را گفتم و آرام آرام اشک ریختم . بعد از اینکه سبک شدم از رامین خداحافظی کردم و رفتم خانه . شب به خوابم آمد .در حالی که دو قطعه کاغذ توی دست داشت ، شاد نگاهم کرد : « من شما دو تا رو می فرستم مشهد » ! وسط روز داشتم به خواب شب گذشته فکر می کردم که تلفن ام زنگ خورد . از اداره بود : « داریم خانواده شهدا رو می بریم مشهد . برای شما و آقا امیر علی هم جا رزرو کردیم ... »

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه