شناسه: 338739

قدرشناس پدر

لب مرز زابل در پاسگاه ماکیتی خدمت می کرد. تماس تلفنی اش به این راحتی نبود. آخر شب زنگ زد خانه و خواست احوال پرسی کند اما پدرم خواب بود. آهسته گفت : «بیدارش نکن. بذار بخوابه» . مثل همیشه احترام زیادی برای بابا قائل بود . سعی می کرد قدر زحمات او را بداند و یار و یاور خانواده باشد . از نوجوانی کمک خرج بابا بود . به یاد زمانی افتادم که می خواست برود سربازی . گفته بودم : «هنوز که داداشی از خدمت برنگشته . بذار اون ترخیص بشه بعد تو برو» . اما بشیر اهل ماندن و عمر تلغ کردن نبود . جواب داد : «نه . بذار برم و زود خدمت رو تموم کنم . باید بیام کمک بابا »!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه