شناسه: 339187

خاطره از مادر شهید

خاطره ای از مادر شهید: چند سال بعد از شهادت او مریض بودم حالم بد بود به خواب خاله¬اش آمد و به او گفته بود یک روسری برای مادرم گرفتم برو سر ساک او و لبه ی روسری را در آب بزن و به او بده تا بخورد گفته بود چرا زودتر نگفتی؟ پاسخ داده بود که به ما اجازه ندادند و خاله¬اش همین دستور را انجام داد و من خوب شدم. مرتب زیارت عاشورا می خواند نصف شب وضو می گرفت و نماز شب می خواند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه