سرباز مرزبانی
مهاباد خدمت می کرد. وقتی آمد مرخصی از خشکی پوست صورت و دست هایش فهمیدم که زیاد درهوای برفی و یخبندان بوده. موقع رفتن یک جفت جوراب پشمی زمستانه گذاشتم داخل وسایل اش. ایرج نگاهی به آن انداخت و گفت : من این را می برم ولی خودم نمی پوشم. با اجازه تون می دم به سربازهایی که می روند سر پست نگهبانی. اونقدر سرده که دست و پای سربازها از سوز سرما سیاه می شه.
ثبت دیدگاه