شناسه: 59703

امام زمان

راوی همسرشهید:علی خرسندی نیا . داستانک سال آخر دانشکده الهیات بودم که به خواستگاری ام آمد . وقتی با هم صحبت می کردیم پرسیدم : - چطور شد که منو برای ازدواج انتخاب کردی ؟ - حجابت و ارتباطی که با قرآن داشتی *** تولد حضرت زهرا (س) بود . با چند بسته کادو وارد خانه شد . یکی از آن ها برای من بود : « اما بقیه اش چطور؟» . نگاه متعجب ام را که دید گفت : - برای همه آنهایی که اسمشون فاطمه یا زهراست خریدم . پاشو بریم که خیلی کار داریم ! فاطمه و زهراهای فامیل و آشنایان را توی ذهنم شمردم . کسی را از قلم نیانداخته بود *** رفته بودیم خرید . چند قلم از چیزهایی که لازم داشتم را در فروشگاه اول پیدا نکرده بودم . دم غروب بود که از پارکینگ فروشگاه بیرون آمدیم و وارد خیابان شدیم . باید می رفتیم آن طرف شهر . تازه راه افتاده بودیم که یک دفعه سرعت ماشین را کم کرد و پیچید داخل کُندرو اتوبان . اولین فرعی را رفت داخل و کنار مسجدی پارک کرد : - من وضو دارم . بقیه خرید بعد از نماز ان شاالله *** علی آقا می خواست اسم دخترمان فاطمه باشد اما من می گفتم حُسنا . موقع زایمان پزشکان گفتند که باید سزارین شوم . خیلی ترسیده بودم . فرزند اول ام بود و هیچ تجربه ای نداشتم . علی آقا با این که توی محل کار یک مرد با جذبه و مقتدر بود ولی در خانه عاطفی برخورد می کرد . حالم را که دید گفت : «اسم دخترمون رو شما انتخاب کن »! *** رفته بودیم برای خرید جارو برقی . فروشنده یک « 1800 وات » را پیشنهاد داد . آهسته به علی آقا گفتم : - این خوب نیست . ایرانیه او هم آهسته جواب داد : - خوبش رو بخر اما ایرانی بخر *** توی خانه پای تلویزیون نشسته بودیم . مستندی از شهدای دفاع مقدس پخش می شد . مثل همیشه حال و هوای همسرم تغییر کرد . می دانستم که در جوانی پدر را از دست داده بود و به همین دلیل مادر با رفتن اش به جنگ مخالفت کرده بود . با این وجود نمی توانست غمش را مخفی کند . آهی کشید و با حسرت گفت : - خوشا به سعادت شهدا . اونا رفتن ، من جا موندم باورم نمی شد ولی اشک در چشمانش حلقه زده بود . *** صبح بود . مثل همیشه صدای آهنگین صوت قرآن علی آقا به گوش می رسید . همانطور که خوابیده بودم با خودم گفتم : « اما علی که شهید شده !» . همزمان از خواب پریدم . پسرم بود . نشسته بود پشت میز و قرآن پدر را مقابلش باز کرده بود . با این که سواد نداشت اما با همان آهنگ علی ادای قرآن خواندن را در می آورد *** به مناسبت هفته ناجا مراسمی برگزار شده بود . ما هم دعوت بودیم . علی آقا گفت : - قراره تو این مراسم از من هم تقدیر بشه دخترم حسابی ذوق زده بود . با یک نگاه افتخار آمیزی به پدرش نگاه می کرد و گاهی اوقات برایش چشمک می زد . همان طور که نشسته بودیم توی سالن یک دفعه گوشی همسرم زنگ خورد . کمی از ما فاصله گرفت و شروع کرد به حرف زدن . وقتی برگشت گفت : - یک ماموریت فوری پیش اومده . باید برم ! - ولی آخه برنامه برای شماست ... تقدیر... حرف ام تمام نشده بود که خداحافظی کرد و رفت . چند لحظه بعد مجری برنامه اسم آقای خرسندی نیا را خواند و خانواده های همکاران علی به من نگاه می کردند *** تازه از راه رسیده بود که گفتم : - برای شام قورمه سبزی پختم اما لوبیا کم دارم مثل نظامی ها پاچسباند و با خنده گفت : - چشم قربان . الآن تهیه می کنم - دست بردار علی آقا - نه جدی می گم . من توی محل کار فرمانده ام ولی اینجا سرباز شمام . هر دستوری بدید در خدمت ام *** ماشین ها با هم از در پایگاه خارج شدند . همیشه موقع ماموریت های مهم همین طور بود . چند لحظه نگذشته بود که دیدم ماشین آقای خرسندی نیا برگشت . زنجیر را انداختم و با تعجب پرسیدم : - چرا برگشتید ؟ - یادم اومد وضو ندارم سریع وضو گرفت و پرید توی ماشین *** سر سفره نشسته بودیم . تلویزیون روشن بود . گوینده اسم امام زمان (عج) را به زبان آورد . علی آقا لقمه اش را نخورد . تمام قد ایستاد ، رو به قبله به ایشان عرض ادب کرد و دوباره سر جایش نشست

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه