اهل بیت
به نقل از دختر شهید ایرج جواهری:آقا سید از وقتی که یادم میآید، پدرم ارادت ویژه¬ای به اهل بیت (علیهم السلام) داشت؛ این ارادت مانند دریایی عمیق تمام وجودش را دربرگرفته بود، تا جایی که مارا نیز از دوران طفولیت از این دریای عمیق سیراب می¬کرد. در سال ۸۴ ایشان در شهر مرزی مهران خدمت می¬کرد؛ کاروانی از یکی از شهرها آمده بود تا به زیارت کربلا بروند. نیروی انتظامی، اعضای این کاروان را به سمت پاسگاهی که پدرم در آن بود هدایت می¬کند تا گذرنامه-هایشان بررسی شود. همکاران پدرم تعریف می¬کنند که در میان جمعیت، آقایی بود که توجه پدرم را به¬خودش جلب کرده بود؛ به صورتیکه چندین¬بار رفت و آمد، تااینکه بلاخره به سمت این آقا رفته، دستش را گرفته و می¬گوید: «آقا سید شما آزادین»! آن آقا به سفر کربلا می¬رود. وقتی که برمی¬گردد با پدرم تماس می¬گیرد و به او می¬گوید: «من که سید نیستم». پدرم از خوابی که در بدو ورود آن کاروان به پاسگاه دیده بود، می¬گوید. خواب بانویی نورانی که به پدرم می¬گوید: «آن مرد پسر من است بگذارید برود». از قضا مشخص می¬شود که آن مرد مداح اهل بیت (علیهم السلام) بوده است.
ثبت دیدگاه