شناسه: 62530

دست نوشته شماره 1 - شهید مصطفی بختی

حرف دل یادگار کوچک شهید بختی:
پدر حالا من و خواهرم یکسال بزرگتر شده­ ایم و یکسال است که در حسرت شنیدن صدایت شبها را به صبح می ­رسانیم.
پدرم دلم برای بودنت تنگ است، اما تنها قاب عکس توست که مرحم دل مجروح من است.
می ­خواهم برایت از حسرت به زبان راندن کلمه بابا بگویم.
بابا مصطفی با خودت نگفتی وقتی داری می­ روی قلبهای دخترانت را هم با خود به همراه می­ بری. نگفتی دل دخترانت برای بابای قشنگشان تنگ می­ شود.
اصلاً نگفتی دختری داری؟ بمانی کنارشان تا در امنیت کامل مشغول بزرگ کردنشان شوی، و شب جمعه دستهای کوچکشان را بگیری و آنها را به زیارت و تفریح ببری.
به ما گفتی می ­روم زیارت و زود برمی­ گردم. قول سوغاتی هم داده بودی. آه که چه سوغاتی آوردی.
عمو مجتبی شما چطور؟ نگفتی که پدر و مادر پیری دارم که حالا باید عصای دستشان بشوم. گفتی هر وقت از در خانه می ­آیی قند در دل مادر بزرگ آب می ­شود و دلش آرام می­ گیرد. نگفتی وقتی جلو پدر بزرگ راه می ­روی و او قد رعنا و چهره زیبایت را می­ بیند زیر لب بدون آنکه متوجه شوی الحمدالله می­ گوید و دوست دارد در آغوشت بگیرد و صورتت را ببوسد.
حتماً شما هم با خودت گفتی با مصطفی می روم که تنها نباشد.
پدرم، نعمت اصالت و نعمت معرفت و ایمان را در خونم تزریق نمود/ شهید زیباترین تفسیر عشق، شجاعت و ایثار است

درد دل دردانه بزرگ شهید بختی:
پدر جان آیا می ­شنوی چه می­ گویم؟ می­ دانم که می­ شنوی. دوست داشتم در کنارم باشی تا سر بر زانویت بگذارم و درد دل­هایم را برایت بگویم.
دلم می­ خواست کنارت بنشینم تا برایم حرف بزنی و با سخنان شیرینت مرا راهنمایی کنی. ای کاش بودی تا من هم در کنارت به خود ببالم. اما نه، حالا من که فکر می­ کنم می­ بینم زمانی است که باید بیشتر به تو افتخار کنم. چون تو شهیدی و شهید زیباترین تفسیر عشق، شجاعت و ایثار است.
من دیگر از نداشتن پدر ناراحت نیستم، چرا که با دیدن چهره نورانی و دلسوز علی زمان، امام خامنه ­ای سیمای پدر را تجسم می­ کنم و هرگز احساس یتیمی نمی­ کنم.
پدرم دوست داشت، چون حضرت زینب(س) پیام ­آور شهیدان باشم . اگر چه کوچکتر از آنم که خود را با بزرگترین بانوی جهان مقایسه کنم، ولی سعی می­ کنم همچون حضرت زینب(س) تا پای جان از اسلام دفاع کنم.
می ­دانم دخترانی که امروز اینگونه عفت خود را به حراج گذاشته ­اند مانند من دلسوخته­ ای ندارند تا بدانند که آرامش امروزمان را مدیون چه کسانی هستیم؟
به دختران دور و بر خود می ­نگرم که چگونه از حضور فیزیکی پدر خود بهره­ مندند و هرآنچه که می­ خواهند برایشان مهیا می­ شود و کمبودی ندارند.
شاید من هم در نگاه اول حسرت بخورم که چرا پدر ندارم؟ ولی با نگاهی عمیق که می­ بینم، متوجه می­ شوم آنچه که پدرم داده هیچ پدری به هیچ دختری نداده. پدرم، نعمت اصالت و نعمت معرفت و ایمان را در خونم تزریق نمود. نعمتهایی که هرگز فروشی نیست و پدرهای میلیونر دوستانم نمی ­توانند در هیچ معامله­ ای آن را خرید و فروش کنند.
پدر جان! تو در سوریه عاشقانه جنگیدی تا نگذاری دربی آتش بگیرد و پهلوی مادر بشکند و فرق پدری بشکافد و جگر برادری در تشت بریزد و سر برادر دیگری به روی نیزه برود و خواهری به اسارت دربیاید.
آری تو شهادت را بر ماندن ترجیح دادی چرا که روح بلند و ملکوتی تو نمی­ توانست در این دنیای خاکی بماند.
خوشا به حالت که این دنیا نتوانست تو را در قفس تنگ خویش مهبوس نماید.
خوشا به حالت ای پدر که از علایق گذشتی و به قافله حسین(ع) پیوستی.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه