شهیدان زنده است
شايد باورتان نشود اما بارها برايم مشكلات و گرفتاريهايي پيش آمده كه سعيد نشانههايي به من داده تا بتوانم درست تصميم بگيرم يا مشكلات خودشان حل شدهاند. چند وقت پيش پسر كوچكم محمدحسين به شكل بدي بيمار شد و وقتي او را به بيمارستان بردم پزشك معالج دستور به بستري داد و گفت گلوي محمد حسين بهشدت عفونت كرده و اين عفونت به سينهاش زده و همين باعث شده بود پسرم در تب بسوزد. با اين حال من اجازه ندادم بچه را بستري كنند و اجازه گرفتم بچه را به خانه ببرم و شب اگر حالش بدتر شد او را دوباره به بيمارستان بياوريم. بعد از اينكه از بيمارستان آمديم من كنار محمد حسين خوابيدم و در عالم خواب و بيداري ديدم كه بخشي از سقف خانه ما بازشد و حالت فرفرهاي با چرخش شديد پيدا كرد و سعيد از اين محل پايين آمد و درحاليكه ظرفي دستش است ما را نگاه كرد اما همين كه ديد ما هم متوجه حضور او هستيم دوباره از طريق همان كانال شروع به بالا رفتن كرد. در اين حالت من و بچهها به سمت او دويديم و پاهايش را نگه داشتيم و من با حالت التماس به او گفتم كجا ميروي؟ تا حالا كجا بودي؟ اصلا حال ما را ميپرسي؟ محمدحسين مريض است. در همين لحظه آقاسعيد به من گفت من بايد بروم اما براي محمدحسين يك ظرف خربزه آوردهام. ديگر يادم نيست در خواب آقا سعيد خربزه را به محمدحسين داد يا نه اما در كمال تعجب وقتي صبح بيدار شدم هيچ اثري از بيماري در بدن محمد حسين نبود و حتي وقتي با پدر شوهرم او را به دكتر برديم پزشك معالج باورش نميشد كه اين همان بچه ديروز باشد.
ثبت دیدگاه