شهادت
به همراه شهيد استاد خلبان زحمت كش و شهيد مهندس پرواز قزلباش به ماموريت كرمان اعزام شديم. در اواخر روزهای ماموريت، امریه ای به ما ابلاغ شد، تا با همکاری وزارت اطلاعات به دنبال يك گروه از کاروان مواد مخدر، در آن منطقه مورد نظر باشیم؛ تعداد زيادی از آن گروه و کاروان وارد كشور شده بودند. از نظر سلاح و تجهیزات مجهز و داراي چندين دستگاه وسايل نقليه و راه باز كن و ديگر اقلام بودند. به ما ماموريت داده شده بود؛ تا از كرمان به راهور و شهداد و ديگر مناطق مورد نظر به دنبال اين گروه پرواز عملیات جستجو انجام دهیم. مدتي كه ما در ماموریت بوديم؛ تقريبا از پانزدهم تا هجدهم مردادماه به دنبال اين گروه از قاچاق چيان عملیات پروازی انجام دادیم. در روز سوم، به همراه جناب سرهنگ كلانتري رييس محترم مبارزه با مواد مخدر كرمان و ديگر همراهان و همچنين گروه هاي پياده، آن گروه را محاصره كرديم؛ ولي متاسفانه در شبانگاه آنها محاصره راشكسته و از موقعيت فرار كردند. صبح روز بعد، دوباره ردزني آن کاروان انجام شد و موقعيت جديد آنان را توانستیم شناسایی کنیم. پرواز هاي زياد و تعقيب و گريزهای پی در پی باعث شده بود، كه ماموريتی بسيار سخت و دشواري داشته باشیم. شب هجدهم در مهمانسراي اداره برق شهرستان راهور خوابيده بوديم. آن شب هوا بسيار گرم بود. كولر هم خراب بود. براي همين نتوانستيم در اتاق ها ازگرما زیاد استراحت نماييم. براي همين همه جمع شده و در پذيراي خوابيديم. چون پرواز در طول روز زياد بود؛ در شب فرصتي براي دور هم نشستن نداشتيم و آنقدر خسته بوديم، كه سريعا به خواب رفتیم؛ تا صبح زود براي ادامه ماموريت آماده شويم. در روز هجدهم مرداد ماه بود و هوا نيز به شدت گرم بود. چون ما در ميان عمليات بوديم؛ نمي توانستيم آن ماموریت ابلاغی را كنسل كنيم. براي كمك به اين عمليات، دو فروند از بالگردهاي كبري هوانيروز كرمان، براي كمك درخواست شد، كه متاسفانه اين امر به دلايلي محقق نشد. برنامه بر اين بود؛ كه به وسيله اين دو فروند بالگرد كبري، مقر آن اشرار توسط اين بالگردها از بين برود و عمليات نيز پايان يابد. در ادامه كار ما ماموريت خود را ادامه داديم. تقريبا نزديك ظهر بود؛ هوا هم به شدت گرم بود. در حال گشت زني در سطح منطقه بوديم. گرماي شديد هوا تاثیر بسیار بر قدرت موتور بالگرد گذاشته بود و باعث آن شد، كه بالگرد نتواند ادامه دهد و سقوط نمايد. با سقوط بالگرد وسيله به انتهاي دره سقوط كرد، در همان زمان نیز بالگرد آتش گرفت؛ با زحمت تمام توانستم نزديكترين افراد به خودم را كه شهيد زحمت كش واستوار جوانمرد بود را از بالگرد خارج كنم. شهید زحمت کش را با زحمت از بالگرد خارج کردم و چون «سایکلیک بالگرد» به قفسه سینه ایشان فشار وارد کرده بود قفسه سینه اش خرد شده بود؛ او نیز حدودا یک ساعتی در آغوش من زنده بود؛ ولی پس از یک ساعت فوت نمود. ما در انتهای دره بودیم؛ کسی از موقعیت ما خبر نداشت. بالگرد نیز درآتش می سوخت و وضعیت بسیار سختی را سپری می کردیم. پس از مدت زمان طولانی، «بالگرد نجات» کرمان را در بالای سرخودمان دیدم. احساس کردم که آنان هم ما را دیدند؛ ولی چون موقعیت ما در میان دره بود جایی برای نشستن نداشت. زمان بسیار سخت می گذشت. دوستان و همکارانم را از دست داده بودم و بالگرد نیز آتش گرفته بود. مدتی گذشت، تا اینک توسط افراد بومی نجات پیدا کردیم. من در ابتدا فکر می کردم؛ که شهید زحمت کش زنده است؛ برای همین به آنها گفتم: «که به شهید زحمتکش آب بدهید» ولی متاسفانه ایشان تمام کرده و شهید شده بود. و دیگر دوستان نیز در داخل بالگرد جا مانده بودند و در آتش سوختند. نعمت الله زحمتکش . داستانک استاد خلبان بود . مدرک بین المللی داشت . حالا که از ارتش بازنشسته شده بود می توانست با همین مدرک کاپیتانی در شرکت های هواپیمایی خارجی کار کند اما دلش با این آب و خاک بود . گفتم : - تو که توی جنگ بودی . سی سال خدمت کردی . بشین تو خونه که با هم باشیم . چه اشکالی داره مثل بقیه یک زندگی راحتی داشته باشیم ؟ چهره در هم کشید : - من اگه توی خونه بمونم مریض می شم . آدم باید تا قدرت و توان داره به مردم خدمت کنه نه این که مثل یک موجود بی خاصیت بیافته گوشه اتاق ! *** از هلال احمر و نیروی انتظامی دعوت به کار شد . بدون درنگ ناجا را انتخاب کرد . وقتی علت اش را پرسیدم ، گفت : - از این که به عنوان استاد خلبان به جوان ها آموزش بدم لذت می برم *** استاد خلبانی ام بود . با آن همه درجه و نشان و سابقه جبهه و ماموریت های سخت مثل یک دوست ، صمیمی بود و مثل یک پدر، مهربان . وقتی با مافوق ام مواجه می شدم خیلی احتیاط می کردم که مراقب رفتار و گفتارم باشم ولی با ایشان راحت بودم . فقط به این فکر میکردم که تا می توانم از علم و تجربه و مرام اش بیاموزم . بس که بی ریا و خودمانی بود *** وارد اتاق ام شد . او استاد خلبان پلیس های جوان بود . واقعا برای شاگردانش وقت می گذاشت اما معلوم بود که برای موضوع دیگری آمده است . مقداری که به تعارفات معمولی گذشت گفت : - دو ماه میشه که من رو به ماموریت نفرستادید . اومدم داوطلبانه اعلام آمادگی کنم بعد از سی و چهار سال خلبانی و ماموریت و پرواز هنوز مثل یک افسر تازه نفس ، پابه کار و آماده بود *** صبح زود رفتم سر خاک بابا . باز هم مثل دفعه های قبل سنگ مزارش شسته شده بود و یک شاخه گل هم گذاشته بودند آنجا . فهمیدم باز هم شاگردانش به زیارت اش آمده بودند . انگار فقط پدر من نبود . *** سوسک را که دیدم بدون معطلی دمپایی را برداشتم و دویدم طرفش . رفت زیر فرش . تا خواستم بال قالی را کنار بزنم بابا دستم را گرفت . یک جارو و خاک انداز با خودش داشت . سوسک را برداشت و انداخت توی کوچه . نگاه متعجب ام را که دید گفت : - این هم موجود زنده است . حق حیات داره تعجب ام از این بود که چنین مرد رؤوف و با احساسی خلبان هوانیروز ارتش بود ! *** آنقدر به بچه ها محبت کرده بود که همه شان بابایی شده بودند . هم دخترهام و هم پسرهام . یک روز گفتم : - چرا این ها رو اینقدر به خودت وابسته می کنی جواب داد : - تا زنده ام چیزی براشون کم نمی ذارم . اگر هم اتفاقی برام افتاد خدا بزرگه ! *** بعد از چند شبانه روز کمین و تعقیب و گریز در بیابان های برهوت مرز پاکستان بالاخره توانستیم باند قاچاق مواد مخدر را بگیریم . جایی که بودیم به قدری دور افتاده و بی آب و علف بود که قرار شد دستگیر شده ها را با بالگرد به زندان ببریم . از وقتی که قاچاقچی ها را گرفته بودیم یکی شان که به نظرم پانزده شانزده ساله بود تقاضای آب می کرد . راستش آب خوردن خودمان هم ته کشیده بود . تیمسار زحمتکش از بالگردش پیاده شد و کنار من ایستاد . باید همه چیز را صورت جلسه می کردم . باز همان جوانک داد زد : - تشنمه . آب می خوام ... آب یکی از درجه داران که از گرما و بی خوابی و خستگی کلافه شده بود رفت سراغش و لگدی به او زد : - خفه . فکر کردی ما تشنمون نیس ؟ آب کجا بود تو این بیابون ؟! تیمسار که این صحنه را دید رفت داخل بالگرد و قمقمه اش را آورد . یک راست به طرف جوانک بلوچ رفت و آن را تحویل اش داد : - بخور . سهم خودمه ! قاچاقچی کم سن و سال ناباورانه به درجه تیمسار نگاه کرد و بعد با ولع قمقمه را سرکشید . با تیمسار که تنها شدم گفت : - یک لحظه فکر کردم پسر خودمه . واقعا چرا باید با این سن و سال تو این راه بیافته ؟ *** از کرمان آمده بود تهران برای این که در بیمارستان کنار دخترم باشد . خیلی دوستش داشت . از وقتی خبر بستری شدن او را شنیده بود آرام و قرار نداشت . روز اول که گذشت گفتم: - داداش شب بیا بریم خونه - ممنون همین جا می مونم . شاید کاری داشته باشه - آخه شما که نمی تونید شب توی بخش باشید - مشکلی نیست . توی حیاط می خوابم ! همین کار را کرد . من که خواهرش بودم بیشتر از هر شخص دیگری می دانستم که نعمت الله چقدر به پاکیزگی و نظم اهمیت می دهد اما او مثل یک بسیجی ساده شب بیرون خوابید . روزها و شب های بعد هم همین وضعیت بود . هر چقدر اصرار کردم حاضر نشد بیمارستان را ترک کند تا وقتی که دخترم سلامتی اش را به دست آورد . موقع ترخیص بیمار هم اتاقی دخترم گفت : - این داداش شماست ؟ - آره - خدا حفظش کنه . من یک پسر دارم در تمام این مدت فقط یک بار اومده عیادتم . بعد این آقا خواهر زاده اش مریض شده شبانه روز اینجا کنارش بود ! *** من معلم بودم او خلبان . به خاطر کارش به کرمان منتقل شده بودیم ولی دائما به ماموریت می رفت . بچه دوم ام که به دنیا آمد گفت : - می تونم یک خواهشی ازت داشته باشم ؟ - بفرما - دوست ندارم بچه هام توی مهد کودک تربیت بشن . سر ماه هر چقدر حقوق از معلمی می گیری بهت می دم ولی بچه ها رو خودت تربیت کن گفتم : «چشم» . سال سوم تدریس از آموزش و پرورش استعفا دادم و خانه دار شدم . او هم انصافا اگر در خانه بود برای ما کم نمی گذاشت *** فرزند اول ام دختر بود . وقتی به دنیا آمد خواهر زاده ام زنگ زد به همسرم و خبر تولد بچه را به او داد . نعمت الله آن روز ها در پایگاه هوایی اصفهان کار می کرد . ساعتی بعد با یک دسته گل بزرگ و گردن بند برلیان زیبایی وارد بیمارستان شد . همراهانم از این که یک خلبان ارتشی اینقدر با احساس رفتار کرده بود انگشت به دهان مانده بودند *** فرزند دوم ام را باردار بودم . نعمت که رفت ماموریت حالم بد شد و در بیمارستان بستری شدم . به خاطر شرایط جنگی فردای شبی که فرزندم به دنیا آمد مرخص ام کردند . همسرم حدود ساعت یازده دوازده ظهر زنگ زد و جویای حال من و شادی ،دختر اولم ، شد . با خنده گفتم: - آره ما خوبیم ... تازه نی نی مون هم خوبه . اینا هاش کنارم خوابیده ! باورش نمی شد . فکر می کرد سر به سرش می گذارم . زن داداشم گوشی را گرفت و کل ماجرا را برایش توضیح داد . نعمت آنقدر خوشحال بود که در پوست خودش نمی گنجید . مکالمه تلفنی که تمام شد گوشی را گذاشتم . سه چهار ثانیه بعد دوباره تلفن زنگ خورد . باز هم نعمت بود : - ببخشید یادم رفت بپرسم دختره یا پسر! آنقدر ذوق زده شده بود که چنین موضوع مهمی را فراموش کرده بود *** مثل هر روز بعد از نماز صبح نشسته بود توی حیاط و داشت با صدای بلند قرآن می خواند . رفتم کنارش و گفتم : - ممکنه همسایه ها ناراحت بشن - نگران نباش . کیه که از صدای قرآن بدش بیاد ؟ *** چنان با بچه ها گرم بازی بود که بعضی ها فکر می کردند او هیچ کار دیگری ندارد . در جواب یکی از نزدیکان که از این کارش تعجب کرده بود گفت : - من خیلی ماموریت می رم . دوست دارم وقتی توی خونه ام تمام وقتم برای خانواده باشه *** در یک جمع خانوادگی دور هم نشسته بودیم . یک نفر شروع کرد به غیبت کردن . نعمت آدم تندرویی نبود ولی از مقابل این مسایل هم بی تفاوت نمی گذشت .به آن شخص گفت : - این خاله زنک بازی ها چیه ؟ کاری به این کارها نداشته باش . سرت توی زندگی خودت باشه *** بعد از شهادت همسرم یکی از دوستان پسرم آمده بود منزلمان . با تعجب به عکس نعمت نگاه می کرد .مقداری که گذشت گفت : - ایشون استاد خلبان بوده ؟ سرتیپ بوده ؟ پسرم جواب داد : - آره . چطور مگه ؟ - آخه یک جوری به ما سلام میکرد و متواضعانه توی کوچه راه می رفت که من فکر می کردم یک نظامی بازنشسته ساده است *** یک زیر زمین هشتاد و یک متری خالی داشتیم . سر شب بنگاهی محل زنگ زد به نعمت و گفت که برای آنجا اجاره نشین پیدا کرده است . همسرم رفت بیرون و ساعتی بعد برگشت . پرسیدم : - زیر زمین رو اجاره دادی ؟ - آره . بندگان خدا از شهرستان اومده بودند کسی بهشون جا نمی داد روز بعد تعداد زیادی با اسباب و اثاثیه آمدند و بارهایشان را خالی کردند . ابتدا فکر کردم برای کمک به مستاجر آمده اند اما خیلی زود متوجه شدم خانواده شلوغی هستند . عصر که همسرم از سر کار برگشت پرسیدم : - می دونی خونه رو به چند نفر اجاره دادی ؟ - چه فرقی می کنه . مگه مهمه ؟ - آره خیلی مهمه - چطور مگه ؟ - فکر کنم هشت نه نفرند . دختر بزرگ دارند . مادر بزرگشون هم باهاشونه - خب مگه اینا آدم نیستند . حق زندگی ندارند؟ - آخه سه چهار نفر با هشت نه نفر خیلی تفاوت داره بعد از مقداری تامل گفت : - اولا که به این چهار تا خشت خرابه دل نبند . در ثانی این بندگان خدا با مشقت توی هشتاد متر جا زندگی می کنند . شما چرا سختِ برات ؟ مگه جای شما رو تنگ کردند؟ شما که داری راحت زندگیت رو میکنی بعد از این حرف ها من دیگر چیزی نگفتم . آن خانواده شلوغ سه سال در زیرزمین ماندند و همواره دعاگوی من و همسرم بودند . *** نعمت الله شهید شده بود . می خواستم باز هم زیر زمین را اجاره بدهم . زن و شوهر جوانی آمدند و با هم به توافق رسیدیم . با خودم گفتم : « اگه همسرم بود با این ها چطوری رفتار می کرد؟» تصمیم گرفتم بدون این که به فرزندانم چیزی بگویم پول آب و برق و گاز را از آن ها نگیرم . اتفاقا این رفتار برای آنها که تازه تشکیل خانواده داده بودند بسیار تاثیر گذار بود و من این را مدیون الگو گیری از همسر شهیدم بودم *** روز مادر بود . منتظر بودم فرزندان و نوه هایم به دیدن ام بیایند . مقداری که از روز گذشت دلم آرام نگرفت و زنگ زدم به دخترم : - کجایید شما ؟ - بهشت زهرا ... سر خاک بابا بودیم . داریم میایم بس که به آنها محبت کرده بود همه شان بابایی شده بودند . در دلم خدا را شکر کردم و به شوخی گفتم : - امروز روز پدر نبوده ها ... روز مادر بوده ! دخترم با خنده جواب داد : - مامان خانم ! شما که می دونید بابا هم پدر بود هم مادر *** برای ماموریتی به اطراف کرمان رفته بودیم . در منطقه ای کوهستانی بالگردمان دچار نقص فنی شد و به تِپ تپ افتاد . استاد زحمتکش هدایت پرواز را برعهده داشت . او یک خلبان کارکشته و با تجربه بود . با این وجود جای مناسبی برای فرود نداشتیم . وحشت از مرگ سراسر وجودم را فرا گرفت . استاد به من و چهار سرنشین دیگر اشاره کرد که خونسرد باشیم و نترسیم . هر لحظه منتظر بودم پره ها به دیواره های به انتهای دره برخورد کند . استاد تمام سعی اش را کرد اما در آخرین مرحله بالگرد از کنترل خلبان خارج شد و نزدیک زمین به صخره ای اصابت کرد . من و دو نفر از رفقایم زنده ماندیم ولی خلبان و دو نفر دیگر به شهادت رسیدند . شاید اگر شخص دیگری به جای سرتیپ زحمتکش بود هر شش نفرمان شهید می شدیم.
ثبت دیدگاه