خاطرات بعد از مجروحيت
نزدیک به 2 ماه بود که نه نامهاى از طرف پدر به دستمان رسیده بودو نه تلفنى زده بود. هیچ خبرى از ایشان نداشتیم وقتى که آمد، حرفى در این رابطه نزد ولیکن بعدها متوجه شدیم که ایشان در منطقه بوده و به حاطر اصابت خمپاره چندین ترکش به زیر بغل و بازویش مىخورد که براى مداوا او را به بیمارستان مىبرند و هیچ خبرى به ما نمىدهند. بعد از اینکه خوب مىشود به خانه مىآید. وقتى پدرم به خانه آمد همان موقع با هم به حمام عمومى رفتیم. در حمام مشغول شستن پدر بودم. دستش را بالا بردم تا زیر بغلش را کیسه کنم، دیدم زیر بغلش سوراخ است، گفتم: بابا اینها چیه؟ خندید و گفت: جاى ترکش است، خوب مىشود. دوستانش مىگفتند: به قدرى خون از بدنش آمده بود که احساس کرده، دستش دیگر حس ندارد و آن موقع تازه به خودش آمده بود که مجروح شده و ترکش به بدنش اصابت نموده است.
ثبت دیدگاه