خبر شهادت
راوی بهجت آزموده: وقتی پدرم به شهادت رسید اول چیزی به ما نگفتند وقتی رفتیم مشهد دیدیم عمو و زن عمویم لباس سیاه پوشیدهاند و میدیدیم که از چند روز پیش برایمان چیزهایی میخرند که ما گریه نکنیم وقتی میخواستند جسد را بپوشانند گفتند کدام فرزندش بزرگتر است که او را ببریم پدرش را ببیند عمویم مرا نمیگذاشت که بروم ولی من خودم را از توی بغلش پرت کردم و رفتم روی جسد پدرم.
ثبت دیدگاه