پيش بيني شهادت
یادم می آید وقتی ایشان به مرخصی آمده بود به اتفاق ایشان به باغ رفتیم. من خوشه انگوری را کنده و تعارف ولی الله کردم. خوشه انگور را ایشان از من گرفت و نگاه مظلومانه ای به من کرد و گفت:" خواهرم، این خوشه انگور را برای آخرین مرتبه از دست شما خواهر عزیزم می گیرم و می خورم، شاید دیگر من برنگردم." من که سخت بغض گلویم را می فشرد آهسته به ایشان گفتم ولی الله این چه حرفی است که می زنید، امیدوارم این بار هم به سلامتی دوباره برگردید. ولی ایشان مجدداً حرفش را تکرار کرد و گفت که:" خواهرم من خواب شهادتم را دیده ام." که همانطور هم شد.
ثبت دیدگاه