شناسه: 103939

تولد و کودکي

یادم می آید در سن دو سالگی پسرم ولی ا… به بیماری سختی مبتلا شد ما ایشان را به سبزوار بردیم و در بیمارستان سبزوار ایشان را بستری کردیم حدود پنج روز به حالت بیهوشی ایشان در بیمارستان بستری بود که ما قطع امید کردیم و هر چه فکر کردیم تا چاره ای بیابیم فکرمان به جایی نرسید . پدرش گفت : من به روستا برمی گردم توکل به خدا می کنیم ویک نذری می کنیم پدرش من وفرزندم ولی ا… را ترک کرد وبه روستا برگشت . من تنها در کنار فرزندم بودم و به دکترها و پرستارها گفتم : که پچه ام مرده و پنج روز است که بیهوش است لااقل همان مرده ی او را بدهید تا به خانه ام برگردم در همین حین دکتر آمد و گفت : خانم شما بروید و این داروهایی را که در نسخه نوشته ام بگیرید . من نسخه را گرفتم و به بیرون از بیمارستان رفتم ولی متاسفانه از آنجایی که سواد کمی داشتم و آشنا به محیط شهر نبودم از یک خانم که پدرش در همان بیمارستان بستری بود خواهش کردم که برایم این داروها را تهیه نماید و ایشان نیز پذیرفت و آن خانم داروها را تهیه و من آنها را نزد دکتر بردم وقتی دکتر این داروها را به بچه ام داد من نیز کنار تخت ایشان ایستاده بودم بعد از یک ساعت دیدم که پسرم عرق زیادی کرد بطوری که فکر می کردی روی ایشان سطل آبی ریخته باشند دیدم که بچه ام چشماهیش را باز کرد و بلافاصله بلند شد واز من غذا خواست من که تعجب کرده بودم با صدای بلند به پرستار گفتم که بچه ام زنده است و غذا می خواهد پرستار کمی سوپ آورد و من سوپ را به بچه ام دادم وبه پرستار ها گفتم که حال پسرم خوب است و من بچه ام را می برم . ولی پرستارها اجازه ندادند و گفتند که باید صبر کنید تا دکتر اجازه بدهد من هم صبر کردم تا دکتر آمد و پسرم را مرخص کرد و با مشکلات زیادی به روستا برگشتم و صلاح این بود که درکودکی ایشان با آن حالی که داشت زنده بماند و مقام شهادت نصیبش شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه