احترام به بزرگترها
یک بار مادر بزرگش به حجی قربان گفت : که برو برایم نفت بخر ایشان رفت و برایش نفت خرید وقتی که نفت را به منزل مادربزرگش می برده روی لباسهایش مقداری نفت می ریزد و دستهایش نیز نفتی می شود و چون فصل زمستان بود وقتی به منزل مادر بزرگش می رسد می رود کنار آتش تا خودش را گرم کند که دستهایش آتش می گیرد بعد دیدم سرو صدایی از منزل مادر بزرگش می آید رفتیم آنجا و دیدیم که حجی قربان دستهایش سوخته و تاول زده . من فوری سیب زمینی پوست کردم و روی دستهایش گذاشتم و بعد یک ماشین کرایه کردم و ایشان را به دکتر بردم و بعد از مدتی دستهایش خوب شد .
ثبت دیدگاه