دستگيري از ضعيفان
راوی سید جواد میر عبداللهی : یادم می آید روزی داشتم می رفتم منزلماان محمد را با یک زن و مرد جوان دیدم که غریبه بودنمد پرسیدم محمد این اشخاص را نمی شناسم مرد ناشناس گفت: شما چکاره این جوان هستید ؟من گفتم :" برادرش هستم .او ضمن اینکه بغض در گلو داشت عنوان نمود که من بیکار هستم و سر این موضوع چیزی به جدایی ما از زندگی نمانده بود هر چند گاه مقداری پول به من می دهند تا زندگی ام را اداره کنم وقتی از محمد جویای این مطلب شدم که محمد این پولها را از کجا آوردی ؟گفت: برادر من مغازه تلوزیون سازی باز کرده ام و شریک هم دارم من سهم در آمد خودم را به این آقا قرض داده ام تا وقتی سر کار رفتند برگردانند .
ثبت دیدگاه