شناسه: 106113

توجه به خانواده

یک روز علیرضا تازه به مرخصی آمده بودکه شنید من در مزرعه مشغول خرمن کوبی هستم. بی آنکه به من چیزی بگوید فوراً رفت ویک کارگر گرفت وباخود به مزرعه آورد وبجای من گذاشت تا کارها را انجام دهد وگفت : پدر جان ، با وجود این کارگر دیگر لازم نیست کارهای به این سختی را تو انجام دهی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه