خوای و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از ثریا نصرآبادی : یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستادهام و بر سر مزار همسرم نشستهام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همهی شهیدانمان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: میخواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچهها بمانی و از آنها مراقبت کنی؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کردهاید. و برابر ما پاداش میگیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبروی من میآید. بلند شدم و ایستادم. به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد.
ثبت دیدگاه