عشق به جهاد
یک بار حسین آقا تعدادی از نیروها را از جبهه برگردانده بود و خودش می خواست سریع به جبهه برگردد ـ ما را از برگشتنش آگاه نکرده بود ـ یکی از بچه هایی که از جبهه برگشته بود به من گفت: حسین آقا هم از جبهه آمده است. جلوی بسیج رفتم هرچه دنبالش گشتم نتوانستم ایشان را پیدا کنم. از نیروهای که جلوی بسیج بودند سراغ حسین را گرفتم. گفتند: داخل بسیج است. یکی از برادرها رفت و حسین آقا را صدا زد. وقتی جلوی در آمد، سلام و احوالپرسی کردم و گفتم: چرا به خانه نمی آیید؟ گفت: می خواهم به جبهه برگردم. گفتم: لااقل بیا خانه ناهار یا شامی بخور بعداً خواهی رفت. گفت: نه، بلیط هایمان را آماده کرده اند و قطار الان حرکت خواهد کرد. هرچه گریه کردم و گفتم: لااقل بیا بچه ها شما را ببینند. گفت: نه فرصت ندارم. باید نیروها را به جبهه ببرم. به خانه نیامد و به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه