خاطرات نحوه مجروحیت
یک روز برادرم خاطره ی مجروحیت آقای جلایری را این گونه برایم نقل کرد : عملیات تمام شده بود و فرماندهان در سنگر فرماندهی جلسه گرفته بودند تا در مورد چگونگی تحویل خط بحث و گفتگو کنند وقتی به محل سنگر فرماندهی رسیدم دیدم آقای جلایری که آن موقع هنوز بسیجی بود روی سنگر فرماندهی نگهبانی می دهد . داخل سنگر رفتم از سنگر بیرون آمدم پس از چند دقیقه صحبت با آقای جلایری از ایشان خواستم خداحافظی کردم و به سمت خاکریز رفتم چند قدمی رفته بودم که آقای جلایری مرا صدا زد برگشتم مقداری تخمه و پسته به من داد و گفت : همین طور که می روی اینها را بخور. تخمه ها راگرفتم و حرکت کردم چند قدمی که رفتم ناگهان گلوله ی خمپاره به زمین خورد . سریع خوابیدم . آقای جلایری صدا زد و گفت : آقا رضا سلامتی گفتم : بله و حرکت کردم یکی دو قدمی بیشتر نرفته بودم که گلوله ی دیگر به زمین خورد این بار هم روی زمین دراز کشیدم آقای جلایری گفت : سالمی ؟ گفتم : بله و حرکت کردم . چند قدم جلوتر که رفتم به خاکریز رسیدم. آقای جلایری گفت : به روی خاکریز که رسیدی مواظب خودت باش از خاکریز رد شدم صدای انفجار خمپاره ای شنیدم . این بار صدای جلایری را نشنیدم به عقب برگشتم و دیدم آقای جلایری روی زمین افتاده است و بدنش پر ترکش است بچه ها را صدا زدم سریع آمدند ایشان را به عقب منتقل کردند . وقتی گونی های سنگررا کنار زد دیدم همه ی افرادی که داخل سنگر بودند شهید شده اند .
ثبت دیدگاه