شناسه: 109015

سعه ی صدر

یک روز خانه مادرم بودیم بچه ها داخل حیاط بازی می کردند که ناگهان یکی ازبچه ها به زمین خورد و از دماغش خون آمد من عصبانی شدم و بچه را کتک زدم . مادرم گفت : یوسف چرا نشستی بزن توی دماغش یوسف گفت : دلت می آید دست روی دخترت بلند کنم . حتی موقعی که ایشان را خیلی ازیت می کردم پرخاشگری نمی کرد و خیلی مهربان بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه