خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی ماه بی بی پزشک سیاهدشت: مدتی بود که از محمد خبری نداشتم تا اینکه یک شب خواب دیدم که وی لباس بسیجی اش را به تن کرده و شال سبز رنگی به گردن انداخته و در باغ سرسبز و خرمی در حال قدم زدن است وقتی مرا دید شروع کرد به خندیدن جلو رفتم و از او پرسیدم آقا چه شده، این قدر خوشحال و شاد هستید جواب داد ، من به آن چیزی که می خواستم رسیدم گفتم چه چیزی. گفت حالا من یکی از بنده گان خاص خداوند هستم و امامم هم مرا دوست دارد و به آرزویی که داشتم رسیدم و اکنون هم می خواهم بروم. به او گفتم مرا هم با خودت ببر. گفت: بچه ها چشم انتظارند شما برگرد آنها نگران می شوند. رفت و از دیده ام پنهان شد.در همان لحظه از خواب بیدار شدم و پس از چند روز خبر شهادت محمد را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه