خاطرات نحوه مجروحيت
ایشان در یکی از عملیاتها که دشمن از بمب شیمیایی استفاده کرده بود مجروح شده بودند. یکی از دوستان به من خبر داد که شوهرت از جبهه برگشته و چون من در روستا بودم خودم را برای رفتن به شهر آماده کردم تا از ایشان استقبال کنم. وقتی می خواستم سوار مینی بوس روستا شوم دیدم درب ماشین باز شد و شخصی با دستهای باند پیچی شده و صورتی زخمی به طرفم می آید. بعد شناختم که برات محمد است واو به من گفت:ًًٌٌٌ" نترس چیزی نشده." او به خاطر اینکه من زحمت نکشم و به شهر نرنگردم خودرا به فورا به روستا رسانده بود.
ثبت دیدگاه