ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
یادم است در عروسی پسر بزرگم، در حال خوردن غذا بودیم که ناگهان احمد را دیدم که یک لحظه با لباس سربازی و پوتین از جلوی در اتاق رد شد. من ظرف غذا را کنار گذاشتم و دیگر غذا نخوردم. اقوام و مردم گفتند: چرا غذا نمی خوری؟ گفتم: برای یک لحظه احمد از جلو چشمم رد شد و بعد از نه روز خبر شهادتش را به من دادند.
ثبت دیدگاه