شناسه: 112293

خبر شهادت

راوی سید ناصر ناصری : من شب اوّل خواب او را دیدم که از درخانه داخل شد .و بعد از آن یک لبخندی زد و برگشت بعد از پنج روز من یکی دیگر از رفقایش را دیدم که با موتور آمدند و من که جلو مغازه ام نشسته بودم جلوی آنها رفتم و از آنها پرسیدم که کی آمده اید . گفتند : دیشب . از من پرسیدند که سیّد عباس نیامده است . گفتم : نه، و این دو نفر هم آمدند .وقتی که به خانه آمدند به آنها تعارف چای کردم و از آنها پرسیدم که حتماً عباس به تبریز نرفته است یا شهید شده است . هر کدام حرفی می زدند و من گفتم : که بگوئید پسر من شهید شده است و آنها انکار می کردند .من رفتم سر کار و موقع صبحانه پسرم حسین آمد و گفت: بابا بیا که سیّد عباس مجروح شده است و من گفتم : که دروغ است نگوئید سیّد عباس شهید شده است .بعد مادر عباس به من گفت: که برو پسرت را آورده اند .بعد از آن به معراج رفتم وقتی آنجا ملحفه را از روی شهید برداشتم دیدم یک ترکش به صورت او خورده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه