شناسه: 112294

عشق به جهاد

راوی بی بی فاطمه دلیر پور : موقع رفتن به جبهه روز اول او را اعزام نکردند و برگشت به اوگفتم: چرا مادر نرفتی؟ گفت: چون زیاد بودیم از کاروان جا ماندیم. پدرش به او گفت: که امشب بیا به خانه تو که می روی دیگر برنمی گردی.گفت: امشب من پیش شما نمی آیم، نکند تا محبت پدر من را راه باز دارد. فردا برای خداحافظی می آیم. صبح برای خداحافظی آمد و او از زیر قرآن رد کردیم. و او را بوسیدم و بعد ساق دستش را نشان داد که وقتی با دوستانش شوخی می کرده و دوستانش ساق دستش را دندان گرفته بودند و علامت آن معلوم بود و گفت: انشاءا... من که به جبهه رفتم اگر شهید شدم من را با همین علامت بشناسید. من گفتم: برو مادر رضایم به رضای خدا هرچه قسمت باشد تو را به امام حسین (ع) می سپارم . خدا یا تو این را از من قبول کن.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه