شناسه: 112329

عشق به جهاد

آخرین دفعه که پدرم مى‏خواستند به جبهه بروند به منزل همه خویشاوندان رفتند و از همه حلالیت طلبیدند. من آن روزها با آنکه بچه بودم ولى آنقدر مى‏دانستم که کسانیکه به جبهه مى‏روند شهید مى‏شوند و برنمى گردند. چون پدرم همیشه درباره شهادت و خدا صحبت مى‏کردند. آن روز با پدر به منزل پدربزرگم رفتیم. پدر بزرگم خیلى اصرار داشتند که پدر به جبهه نروند ولى او توجهى نداشت. من به شدت مانع پدرم شده بودم. حتى یادم مى‏آید که به پاهایش چسبیده بودم که نرود. انگار توى دلم کسى به من مى‏گفت که این آخرین دفعه است که ایشان را مى‏بینم ولى پدر به خاطرر عشق به خدا و شهادت اعتنایى به گریه من نداشت. البته گریه و زارى من ایشان را خیلى ناراحت کرد و با چشمان گریان رفتند. بعد از اینکه پدر رفت مادرم به ما گفت "که داخل کوچه بنشینم" چون اتوبوسى که پدر با آن به جبهه مى‏رفت از خیابان روبروى منزل ما عبور مى‏کرد ما جلوى درب حیاط نشستیم وقتى اتوبوسى که پدرم در آن بود آمد پدر از داخل اتوبوس دستى تکان داد و رفت و دیگر برنگشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه