عشق به جهاد
آخرین دفعه که پدرم مىخواستند به جبهه بروند به منزل همه خویشاوندان رفتند و از همه حلالیت طلبیدند. من آن روزها با آنکه بچه بودم ولى آنقدر مىدانستم که کسانیکه به جبهه مىروند شهید مىشوند و برنمى گردند. چون پدرم همیشه درباره شهادت و خدا صحبت مىکردند. آن روز با پدر به منزل پدربزرگم رفتیم. پدر بزرگم خیلى اصرار داشتند که پدر به جبهه نروند ولى او توجهى نداشت. من به شدت مانع پدرم شده بودم. حتى یادم مىآید که به پاهایش چسبیده بودم که نرود. انگار توى دلم کسى به من مىگفت که این آخرین دفعه است که ایشان را مىبینم ولى پدر به خاطرر عشق به خدا و شهادت اعتنایى به گریه من نداشت. البته گریه و زارى من ایشان را خیلى ناراحت کرد و با چشمان گریان رفتند. بعد از اینکه پدر رفت مادرم به ما گفت "که داخل کوچه بنشینم" چون اتوبوسى که پدر با آن به جبهه مىرفت از خیابان روبروى منزل ما عبور مىکرد ما جلوى درب حیاط نشستیم وقتى اتوبوسى که پدرم در آن بود آمد پدر از داخل اتوبوس دستى تکان داد و رفت و دیگر برنگشت.
ثبت دیدگاه