شناسه: 112785

آخرين وداع با خانواده

راوی صدیقه تقی آبادی: به یاد دارم دفعه آخری که محمود می‌خواست به مأموریت برود، وضو گرفت و جورابها و شلوارش را پوشید. دستهایش را روی پوتین‌هایش گذاشت که بندهای پوتینش را ببندد که در آن لحظه، دستش را گرفتم و گفتم: فردا روز جمعه است نرو پیش ما بمان. بعد ایشان گفت: تو که اینجوری نبودی، مگر خون من رنگین‌تر از دیگران است که جبهه نروم. گفت اگر من شهید شدم مرا به صالح آباد نبرید با خنده گفتم پدرت آنجاست تو را هم به آنجا می‌بریم. سپس ایشان گفت: من را به بهشت فضل ببرید. من که لیاقت ندارم شاید به خاطر دیگر شهیدان خدا مرا هم قبول کند. بعد رفت و دوباره از دم در برگشت و گفت: راضی نیستم هیچ کدامتان برای من گریه کنید، وقتی می‌خواستی گریه کنی برای علی‌اکبر امام حسین گریه کن این را گفت و رفت. درست بعد از سه روز بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه