شناسه: 114020

عشق به جهاد

راوی یحیی مرادی: وقتی فرزندم حسن دیده بود که دوستانش به جبهه می روند آمده بود به خانه و به مادرش گفته بود ساک و لباسهای مرا ببند که می خواهم به جبهه بروم مادرش به ایشان گفته بود شما هنوز کوچک هستی نمی خواهد بروی ایشان گفته بود من کاری ندارم باید بروم خلاصه هر کاری کرده بود قانع نشده بود خودش را آماده رفتن کرد هنگام غروب دیدم آمد به خانه و دارد گریه می کند گفت: مرا نبردند گفتم: باباجان فقط همین دفعه که به جبهه نمی برند سری بعد که خواستند ببرند برو. خلاصه دو بار رفت او را نبردند دفعه ی سوم که رفت ایشان را بردند و دیگر برنگشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه