تشييع جنازه
راوی ماندگار عبداللهی: دقیقا یادم است روزی که می خواستند جنازه پسرم حسن مرادی را به قبرستان ببرند من در قبرستان در حالیکه به شدت گریه می کردم یکدفعه بی هوش شدم و انگار رفتم در عالم دیگر و دیدم که حسن آمده و بازوهایم را گرفت و گفت:اگر خواستی گریه کنی بر سر مزار من نیا چون با این کارت دل دشمن را شاد می کنی و دیگر نفهمیدم که در آن روز چه کسی به من قرص داده بود که همانجا افتادم و نتوانستم بر سر مزار ایشان بروم .
ثبت دیدگاه