شناسه: 114038

قران و نيايش

راوی محمد مرادی: به یادم دارم کلاس چهارم دبستان بودم که برادرم حسن به مرخصی آمده بود آن شب های آخر که روزش می خواستند به جبهه برگردند می خواستند وصیت نامه ی خود را بنویسند وقتی داشتم وصیت نامه را می نوشتم یک کلمه ای را خواندم گفت نخوان و اگر پدر و مادر از تو سئوال کردند که این چیست داری می نویسی بگو نامه ای است که برای پسر عمو می نویسم وقتی وصیت نامه را نوشت در پاکت گذاشت آن شب خواهرم به اتفاق همسرش به شب نشینی آمده بود وقتی آنها از خانه بیرون رفتند ایشان هم تا دم درخانه آمدند ما که برگشتیم ایشان گفتند می خواهم تا خانه ی خواهر بروم برگردم رفته بود و وصیت نامه ای خود را به خواهرم داده بودند و گفته بودند تا زمانی که خبر شهادت من را نیاورد کسی حق ندارد این پاکت را بازکند و این وصیت نامه را بخواند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه