قران و نيايش
راوی معصومه مرادی: یک روز برادرم حسن در حال نوشتن وصیت نامه بودند از ایشان سئوال کردم حسن جان شما چه دارید می نویسید که گریه هم می کنید؟ گفت دارم برای پسر عمو نامه می نویسم از ایشان پرسیدم این چه جور نامه ای است که داری گریه می کنی ؟جواب داد دارم شعری را برایش می نویسم وقتی ما ازخانه بیرون رفتیم دنبال ما آمد و گفت من تا خانه ی عمومی روم و اسبابی دارم بر می دارم و می آیم بعد از ساعتی که آمد دیدم نامه ای را به من داد و گفت: بگیر خواهرم این وصیت نامه من است دست شما می سپارم و خواهشمندم تا بعد از شهادتم آن را باز نکنی من ناراحت شدم و گریه کردم پرسید چرا گریه می کنی؟ هنوز که شهید نشده ام وای بحال روزی که شهید شوم دلتان را جای دل حضرت زینب بگذارید ببینید ایشان چگونه صبور تحمل کرد وصیت نامه را بهمراه عکسی به من داد و گفت امکان دارد موقع تدفین عکس لازم شود .
ثبت دیدگاه