عشق به جهاد
راوی زهرا الهی : پدرش برایم تعریف می کرد. یک روز که با حسین رفته بودیم سر زمین بعد از چند دقیقه ای که گذشت صدای گریه ای را شنیدم که بلند بلند ناله می زند. دنبال صدا را گرفتم نزدیک که شدم حسین را دیدم که سرش را روی موتور آب گذاشته و صورتش از اشک خیس شده است. با تعجب فراوان جلو رفتم گفتم: چه شده پسرم چرا گریه می کنی آیا حشره ای نیشت زده است؟ گفت: نه گفتم: سرت به جائی خورده؟ گفت: نخیر گفتم: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: به دلیل اینکه می خواهم آزاد باشم. منظورش را متوجه نشدم. گفتم: آزاد! یعنی چه؟ مگر تو آزاد نیستی؟ گفت: نه. گفتم: مگر من هر آنچه تو گفته ای یا خواسته ای برایت فراهم نکرده ام؟ رویش را به من کرد و گفت: پدرم خلاصه کنم می خواهم به جبهه بروم اما شما و مادر مخالفت می کنید. مگر شما نمی دانید آقا فرمان داده اند تا مردم به جبهه بروند من هم می خواهم با بقیه ی مردم یکسان باشم. پدرش در ادامه گفت: من که دیدم حسین اینقدر علاقه ی شدید و وافری به جنگ و جبهه نشان می دهد تا حدی که تا به حال این گونه تضرع از حسین ندیده بودم، همانجا رو به قبله کردم و گفتم: خدایا این پسرم را در راه اسلام و قرآن هدیه می کنم. بعد از آن رو به حسین کردم و گفتم: برو پسرم به خدا می سپارمت.
ثبت دیدگاه