خبر شهادت
سال 67 بود، نیمه خردادماه من 7 ساله بودم و سال اول ابتدایی را به پایان رسانده بودم. روز شماری می کردم که هرچه زودتر عمو بیاید و به قول خود وفا کند چون عمو قبل از رفتن به جبهه به من قول داده بود که اگر معدلم 20 شود، مرا با خود به قوچان ببرد چون آن موقع مادر تهران زندگی می کردیم و خانوادة عمو به تازگی، به قوچان نقل مکان کرده بودند. من هم خیلی خوشحال بودم، از این که عمو از راه می رسد و موقع رفتن به قوچان من را هم می برد تا با پسر عموها و دختر عموهایم بازی کنم که بعد از گرفتن کارنامه ها هر روز روی پلهای حیاط می نشستم و منتظر زنگ حیاط بودم تا عمو وارد شود ولی هر روز که می گذشت من ناامیدتر می شدم ولی با این حال باز هم می نشستم روی پله و منتظر عمو بودم. مادرم عقیده داشت که هر وقت کلاغ سرو صدا می کند می خواهد میهمان بیاید و من همین که سر و صدای کلاغها شروع می شد ، خوشحال می شدم و به طرف مامان می رفتم و می گفتم: مامان دیدی کلاغ داره سروصدا می کند حتماً دیگه عمو امروز می آید ولی غافل از اینکه سرو صدای کلاغ به خاطر یک خبر بد بود. خبری که زندگی ما و همه اقوام را دگرگون کرد. هیچ وقت یادم نمی رود- فکر می کنم26 یا 27 خرداد بود- صبح از خواب بیدار شدم و مضطرب از خوابی که دیده بودم یادم نمی آید چه خوابی دیده ام شاید چون بچه بودم و چیزی از خواب نمی دانستم ولی یادم هست که وقتی از خواب بلند شدم، خیلی نگران بودم و از طرفی فقط از خوابم عمو یادم مانده بود. همین باعث شادی من بود چون فکر می کردم به خاطر آنکه عمو را در خواب دیده ام حتماً عمو امروز خواهد آمد. مامان هم خواب دیده بود ولی برعکس من مامان خیلی ناراحت بود چون مامان اکثر اوقات خوابهایش درست از آب در می آمد او چه خوابی دیده بود رازی است بین خودش و خدای خودش. ساعت حدود 11 صبح بود که من روی پله ها نشسته بودم که ناگهان خانم صاحب خانه از درآمد به مامان گفت که همسایه میوه های خیلی خوبی_ امروز - برای خودش آورده مامان چادر را سرش گذاشت که بیرون برود که با خانم صاحب خانه شروع به صحبت کردند. مامان به خانم صاحب خانه می گفت: که دیشب خواب بدی دیده است ولی او به مامان می گفت نباید به این خوابها اعتنا کند و باید برای خودش تعبیر خوبی بکند. مامان دستش را به سمت در برد که آنرا باز کند که ناگهان در باز شد و پدر با صورتی سرخ شده وارد شد. انگار که پدر کمی گریه کرده بود، وقتی مامان پدر را دید اول شوکه شد و بعد انگار که چیزی به خاطرش برسد از پدرم پرسید چی شده پدر حرفی نزد، مادرم طاقت از کف داد و گفت : آقای محمدی چیزی شده، خانم صاحبخانه گفت: زبانت را گاز بگیر، خدا نکند ولی مامان گفت: نه حتماً آقای محمدی چیزی شده. نکند یک وقت خدایی نکرده شهید شده است. این بار پدر فقط اشک می ریخت، وقتی به انیجا رسید همه ما فهمیدیم که چی شده ولی من هرگز نفهمیدم که مادر چطور فهمید که عمو شهید شده است. آن موقع من فقط هفت سال داشتم ولی با این حال می فهمیدم که شهید شدن یعنی اینکه من دیگر عمو را نخواهم دید. یعنی اینکه دیگه من برای بازی با بچه های عمو و با خود عمو به قوچان نمی روم. بلکه برای به خاکسپاری عمو به قوچان می روم. به برای شادی، بلکه برای عزا. در همان موقع بود که اشکی سرد سرتاسر صورتم را پیمود و به گونه هایم رسید و ما همه عزادار و با چشمانی اشک آلود به سمت قوچان حرکت کردیم شاید این بدترین خاطره در تمام عمرم باشد.
ثبت دیدگاه