روحیه بسیجی
به روایت از طیبه فاضل الحسینی : مجید برادر جلیل تعریف می کرد که: در منطقه که بودیم قرار شد پلی را بین را مین گذاری کنیم. ما حدوداً ده نفر بودیم و هر شب یکی از ما برای انجام عملیات به آن طرف رودخانه می رفتیم. یک شب در چادر پرسیدند که: چه کسی امشب حاضر است ادامه عملیات را انجام دهد؟ جلیل گفت: « من می روم.» چون جثه او کوچک بود همه بچه ها به تو خندیدند و گفتند: تو نمی ترسی؟ گفت: چرا باید بترسم. او رفت و کارش را انجام داد. و همزمان با انجام کار او صدای خمپاره ای به گوش رسید. سه نفر از رزمندگان با قایق رفتند تا او را بیاورند. وقتی که او را دیدند پشت سرش ترکش خورده بود و در همان جا به شهادت رسیده بود.
ثبت دیدگاه