خبر شهادت
به روایت از طیبه فاضل الحسینی : جلیل همیشه به همراه برادرش به جبهه می رفت و برمی گشت. یکروز دیدم مجید آمد و هر وقت می آمد این بچه مریض بود و من او را به دکتر می بردم. یکروز که به خانه آمد از او پرسیدم. جلیل کجاست؟ گفت: حالش خوب نبود تا عصر می آید. مادر گفتیم: پس چرا گریه می کنی؟ مجید گفت: چیزی نیست داخل چشمم چیزی رفته است. صبح که بلند شدم دیدم مجید نیست. همزمان زنگ درب منزل ما به صدا در آمد. درب را باز کردم، دیدم مادر شهید حمید احسینی است. که پسر دائی من است. گفتم: چرا صبح به این زودی آمده ای؟ زن دائی ام گفت: چون می دانم صبر و تحمل زیاد است و می دانم تحمل می کنی. خودت می دانی وقتی حمید شهید شد، من اصلاً صدایم در نیامد ... پیشانیم را بوسید، و من دیگر چیزی نفهمیدم. و هنگامی که چشمانم را باز کردم دیدم امیر پسر بزرگم کنار من است. چشمانم قرمز شده بود. با من روبوسی کرد و گفت: چیزی نشده فقط جلیل شیمیایی شده است. پرسیدم صورتش سوخته است؟ گفت: نه، مادرجان، صورتش سالم است. بلاخره دیدم مردم کم کم جمع شدند و دوست،آشنا، همسایه و فامیل به منزل ما می آیند. امیر گفت: مادرجان ناراحت نباش. جلیل راحت شد. و بعد ما را به معراج شهدا بردند و از آنجا او را تشییع جنازه کردیم و در بهشت رضا دفن نمودیم.
ثبت دیدگاه