ایثار و فداکاری
به روایت از گلشا رضایی : اوایل ازدواج من با ابراهیم بود که ایشان به جبهه اعزام شده بود. مدتی گذشت مادرش بیمار شده بود و با پدرم از روستا به شهر آمده بودند و نزد پزشک رفته بودند. معلوم شد که ایشان نیاز شدیدی به خون دارد به خاطر خونریزی که کرده بود. همان روزها ابراهیم از جبهه برگشته بود و آنها را دیده بود و بدون معطلی آستین خود را بالا زده بود که خون بدهد. مادرم گفت من بیهوش بودم. وقتی چشمانم را باز کردم به من گفتند یک آقای جوانی که از جبهه آمده بود به تو خون داد. ناراحت شدم و بعد او را دیدم و فهمیدم که ابراهیم بوده است. پرسیدم تو چرا این کار را کردی؟ تو خودت بدنت ضغیف است. تو همیشه در جبهه هستی باید بدنت قوی باشد. ایشان در جواب مادرم گفته بود من به خاطر خدا این کار را کردم و با اینکار من چند بچه از بی مادری و بدبخت شدن نجات پیدا کردند. اگر به جای مادرم که مادر زن ایشان کسی دیگر هم بود حتما این کار را انجام می داد. آری او فداکار و از جان گذشته بود و بعد از آن موضوع هرگز سخنی از آن کاری که کرده بود نزد.
ثبت دیدگاه