پیش بینی شهادت
به روایت از گلشا رضایی : همسرم ابراهیم چند ماه قبل از شهادتش به من گفت که من از طرف تو اطمینان دارم که می توانی از پس خود و بچه ها برایی و آینده بچه ها هم مطمئن هستم که خوب مواظب آنها خواهی بود. فقط از این ناراحت هستم که وقتی من شهید شدم شما باید هر روز از این خانه به آن خانه اسباب کشی کنی چون خانه نداریم. من ناراحت شدم، گفتم اگر از این حرفها بزنی با تو نمی آیم. ایشان در جواب من گفت چرا ناراحت شدی؟ آخر من تا سه ماه دیگر شهید می شوم. من ناراحت شدم و چند قدمی به عقب برگشتم و قلبم می خواست از قفسه سینه ام بیرون آید. کمی جلو آمد و با لبخندی بی حال به من گفت: ای بابا چیزی نمی گویم و با سر اشاره کرد از این طرف برویم در راه که می رفتیم می گفت: تو که از این حرف شهید شدنم ناراحت می شوی، پس چرا هیچ وقت نخواستی مرا از جبهه رفتن منصرف کنی؟ من گفتم: اگر بگویم نرو شما نمی روی؟ گفت: نه اگر شما هم از من بخواهی که نروم بازهم می روم. چون همانطور که در برابر تو وظیفه دارم در برابر وطن و رهبرم هم وظیفه دارم. گفتم: افتخار من این است که شوهر من هم مثل خیلی از انسانهای دیگر جلوی دشمن را بگیرد تا به زن و وطنش تجاوز نکنند. چرا چیزی بگویم؟ خندید و گفت تو میدانستی. گفتم: بله. پرسید چطور؟ گفتم شاید من تو را از خودم هم بهتر بشناسم. باز هم با نگاهی پر از محبت و رضایت خندید و من از چشمهایش که مثل همیشه برق می زد، که گفته های مرا تصدیق می کرد و درست سه ماه بعد خبر شهادتش را به من دادند و پیش بینی او درست بود.
ثبت دیدگاه