شناسه: 116862

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از گلشا رضایی : قبل از شهادت همسرم ابراهیم یک شب خواب دیدم جلوی درب حیاط ایستاده بودم یکبار متوجه شدم که یک آقای بلند بالایی نسبتا درشت اندام با لباسهای سفید وساده و موهای مشکی و کفشهای راحتی که مقداری از ساق پای او معلوم بود وارد حیاط شد. در منزل چند گلدان زیبا در کنار باغچه داریم که این آقا جلو رفت ونزدیک گلدانها که رسید ایستاد وبرگشت به من نگاه کرد از من پرسید آیا اجازه می دهید یکی ازگلدانها را ببرم همان گلدانی بود که خیلی دوست داشتم وبه هیچ وجه نمی خواستم گلدان را به او بدهم،اما زبانم بند آمده بود و نمی توانستم حرفی بزنم و آن آقا وقی دید ساکت هستم فکر کردمن راضی هستم وگلدان را برداشت و به طرف قبله ایستاد ودو دستش رابه طرف آسمان بلند کردودعایی کرد ورفت. ولی من داشتم عزیزترین گلم را از ذست می دادم نتوانستم آرام شوم و پشت سر این آقا راه افتادم و به نزدیکی باغ بزرگی رسید که پر از گلهای زیبا و خوشبو بود و شاخه کوچکی از گل را جدا کرد و به من داد و در دلم یک حالت آشوب دست داد و فردای آن روز به همسرم تلفنی زنگ زدم و خبر بچه دار شدنم را به او دادم. ایشان خیلی خوشحال شدند و بعد از خداحافطی دلم کمی آرام گرفت اما درست بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند نگران و ناراحت بودم که چگونه با بچه ای که در شکم دارم و حامله هستم زندگی را بچرخانم که یک مرتبه به یاد آن خوابی که دیده بودم افتادم و با خود گفتم: آن آقا وقتی گلدان را از من گرفت شاخه کوچکی از گل را به من داد وآن همان فرزندی است که در شکم دارم پس باید صبور باشم و در حفظ و نگهداری و تربیت این بچه که یادگاری آن شهید امت است بکوشم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه