روابط عاطفي با خانواده و دوستان يعد از شهادت
راوی ربابه گزمه: من مریض شده بودم و خواب دیدم ، یک آقایی سوار اسبی بود و جلوی خانه رسید و گفت بلند شو گفتم: مریضم . تازه از مشهد آمده بودم . دستم را گرفت و نشستم او خیلی نورانی بود ، به او گفتم شوهرم رفته جبهه ، سوال کرد ؟ مفقود الاثر شده . تا من خواستم جواب دهم آقا پرواز کرد ، فقط گفت : هر جا او باشد من هم هستم و هر جا که من هستم او هم هست، امیدت به خدا باشد ، انشاءا... خوب می شود ، مواظب بچه ها باش . تا دست او را خواستم بگیرم دیدم او نیست.
ثبت دیدگاه