شناسه: 119524

خاطرات سیاسی

به روایت از کلثوم لطفی : یکبار که با هم به تهران رفته بودیم خانه خواهرم من می دیدم که شبها او بیدار است و کاغذهایی را می نویسد وقتی من متوجه شدم به او گفتم: اینها چیست؟ او به من گفت: خواهرت و شوهرش نفهمند. بعدها فهمیدم که او اعلامیه های حضرت امام(ره) را می نوشت و بین مردم تقسیم می کرد. و به همین خاطر مخفی کار می کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه