شناسه: 119914

عشق به جهاد

یک روز به اتفاق بقیة برادران جلو سنگر نشسته و در حال استراحت بودیم که از طرف دشمن خمپاره آمد و کنار سنگر اصابت کرد و این شهید بزرگوار از ناحیه پا مجروح شدند که ایشان را برای مداوا به پشت خط فرستادیم. به او گفتم: از همانجا به مرخصی شهرستان برد تا حالش خوب شود و بعدا بیا. ولی بعد از سه روز برگشت به طرف سنگر رفت که ناگهان کلاه آهنی خود را روی سنگر دید. وقتی رفت که کلاه آهنی اش را بردارد دید بر اثر ترکش سوراخ شده است با دیدن این صحنه رو به ما کرد و با خنده گفت: خوب بوده که سرم داخل کلاه نبوده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه