شناسه: 120125

اعتقاد به ولایت

شهید محمد صمدی ، مسئولیت اعزام نیرو و پذیرش پرسنل را به عهده داشت او در یکی از روستاهای ایلام به دنیا آمده بود و در دانشگاه تهران تحصیل کرده بود بعد از اینکه امام بزرگوارمان فرمودند که گندم بکارید و از افرادی که به شهرها آمده بودند خواسته بودند جهت خودکفایی کشور به روستاها رفته وکشاورزی کنند وی به همسرش می گوید می خواهم تهران را ترک کنم و به ایلام بروم و طبق گفته امام بزرگوارم کشاورزی کنم ولی با مخالفت همسرش روبرو میشود همسرش طلاق می گیرد و او دست پسر 5 ساله اش را گرفته به ایلام می رود و بعد به طرف روستای خود حرکت میکند در بین راه براثر تصادف فرزندش کشته می شود و خودش زخمی می شود بعد از به دست آوردن سلامتیش زمین هایشان را زیر کشت گرفته شروع به کار می کند مدتی کشت می کند تا اینکه عراق متجاوز به میمک حمله می کند . سپاه اعلام می کند:هرکسی آموزش نظامی دیده کمک کند او که در تهران آموزش دیده بود به سپاه ایلام رفته ، آر پی جی تحویل می گیرد و خود را به میمک می رساند پس از اینکه 30تانک دشمن را شکار می کند توسط عراقیها اسیر می شود او را به داخل شهر مهران می برند و به درختی می بندند و نگهبانی را برای مواظبت او مامور می کنند . فرماندهان نظامی عراق سرمست از پیروزی برمهران دور هم نشسته مشغول عرق خوردن می شوند . شهید صمدی پس از تلاش زیاد طناب را باز می کند و سرباز نگهبان را گرفته با ضربه او را می کشد . بعد اسلحه را برداشته خورا به فرماندهان عراق میرساند دو نارنجک را در یک زمان پرتاب کرده و با اسلحه آنها را به درک واصل می کند بعد جیپ آنها را برداشته پارچه سفیدی برآن بسته و به طرف نیروهای خودی می آید خانواده اش چند روزی میبینند که از او خبری نشد . به جستجوی او می پردازند پس از ستجوی زیاد بچه ها خبر شهادتش را می دهند و می گویند زیر تانک رفته و سه شب خانواده او به ماتم می نشینند و برای او مجلس عزا می گیرند . شهید صمدی بعد از آمدن گردان ، به ایلام می رود و می بیند صدای صوت قرآن می آید . با خود می گوید بروم و فاتحهای بخوانم . داخل مسجد که می شود می بیند که عکسش را به دیوار زده اند و پدر و برادرش کنار درب ایستاده اند با ورود وی مجلس به هم می خورد و فراق ودوری به وصال وروبوسی مبدل می شود

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه