شناسه: 121679

حلالم کن

به نقل از همسر شهید: آن شب بعد از اینکه کامران را به بیمارستان منتقل کردیم، از سر شب حالش بد شد، کلیه‌هایش به دیالیز جواب نداد و فشارش پایین آمد.
پدر شوهرم که بی‌تابی مرا دید، از من خواست تا به خانه برگردم، ولی من قبول نکردم و ماندم.
وقتی کنار تخت کامران رفتم تا سری به او بزنم، رو کرد به من و گفت: «مرا حلال کن، شما واقعاً جوانی و عمرت را پای من گذاشتی. اگر خوب شدم، جبران می‌کنم؛ اگر خوب نشدم، حلالم کن. شما به گردن من حق داری.» گفتم: «خیالت راحت من به خاطر وجدان خودم زندگی کردم و از زندگی با شما راضی هستم، در ضمن افتخار می‎کنم که چهار سال کنار شما بودم.»
بعد از شنیدن حرف‌هایم خوشحال شد و از من یک لیوان آب طلب کرد. گفتم که نمی‎توانم این کار را بکنم، چون پرستار به ما گفته که به شما آب ندهیم. گفت: «می‎دانم زندگی‌ام رو به اتمام است، اگر می‌شود کمی آب به من بدهید.» وقتی بی‌تابی و تشنگی او را دیدم، دستمالی خیس کردم و روی لب‌های خشکیده‌اش کشیدم. همان لحظه پرستار رسید و مرا از اتاق بیرون کرد.
و چند لحظه بعد خبر شهادت کامران را به من دادند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه